قیصر امین پور
-
تاریخ: 1393/9/16 ساعت: 18:24
حسرت همیشگی قیصر امین پور حرفهای ما هنوز ناتمام... تا نگاه می کنی وقت رفتن است بازهم همان حکایت همیشگی ! پیش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود ای دریغ و حسرت همیشگی ... ناگهان چقدر زود دیر می شود
شعر
-
تاریخ: 1393/9/9 ساعت: 20:28
توو صبحِ سرد و دلگیر زمستون کنار برف زیبای توو ایوون دو تا چشمِ نیازِ رو به رویا اسیرِ قصّه های تلخ فردا
شاه عباس
-
تاریخ: 1393/9/7 ساعت: 17:56
مي گويند شاه عباس از وزير خود پرسيد: امسال اوضاع اقتصادي کشور چگونه است؟ وزير گفت: الحمد لله به گونه اي است که تمام پينه دوزان توانستند به زيارت کعبه روند! شاه عباس گفت: نادان! اگر اوضاع مالي مردم خوب بود مي بايست کفاشان به مکه مي رفتند نه پينه دوزان، چون مردم نمي توانند کفش بخرند ناچار به تعميرش م...
پاسخ جالب انیشتین به خواستگارش
-
تاریخ: 1393/9/7 ساعت: 17:55
پاسخ جالب انیشتین به خواستگارش می گویند مریلین مونرو یک وقتی نامه ای نوشت به البرت اینشتین که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند! اقای اینشتین هم نوشت ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم. واقعا هم که چه غوغایی می شود! ولی این یک...
سفر
-
تاریخ: 1393/9/7 ساعت: 17:53
دو نفر از اهالى خراسان ، با هم به سفر رفتند، يكى از آنها ضعيف بود و هر دو شب ، يكبار غذا مى خورد، ديگرى قوى بود و روزى سه بار غذا مى خورد، از قضاى روزگار در كنار شهرى به اتهام اينكه جاسوسى دشمن هستند، دستگير شدند، و هر دو را در خانه اى زندانى نمودند، و در آن زندان را با گل گرفتند و بستند، بعد از دو ...
شکار چی
-
تاریخ: 1393/9/7 ساعت: 17:51
مردی از کنار جنگلی رد می شد ، شیری را دید که برای شغالی خط ونشان می کشد . شغال به خانه رفت و در را بست ولی شیر همچنان به حرکات رزمی اش ادامه داد و شغال را به جدال فرا خواند . مرد سرگرم تماشای آنان بود که کلاغی از بالای درخت از او پرسید چه چیز تو را این چنین متعجب کرده است؟ مرد گفت: به خط و نشانهای ش...
عدالت اسلامی
-
تاریخ: 1393/9/7 ساعت: 17:49
مردى عرب, براى انجام دادن كارى دست دو فرزندش را گرفت و شرفياب محضر رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم شد. هنگامى كه نشسته بود, يكى از فرزندان خود رادر آغوش گرفت, به او محبت كرد و او را بوسيد و به فرزند ديگرش توجهى نكرد. پيغمبر صلی الله علیه و آله و سلم كه اين صحنه را مشاهده نمودند، فرمودند: چرا با ...
عاشقانه
-
تاریخ: 1393/9/7 ساعت: 17:47
این عشق ماندنی این شعر بودنی این لحظههای با تو نشستن سرودنیست این لحظه های ناب در لحظههای بی خودی و مستی شعر بلند حافظ تو شنودنیست این سر نه مست باده این سر که مست مست دو چشم سیاه توست اینک به خاک پای تو میسایم کاین سر به خاک پای تو با شوق ستودنیست تنها تو را ستودم آن سان ستود...
فروغ
-
تاریخ: 1393/9/6 ساعت: 13:54
تا به کی باید رفت از دیاری به دیار دیگر نتوانم ‚ نتوانم جستن هر زمان عشقی و یاری دیگر کاش ما آن دو پرستو بودیم که همه عمر سفر می کردیم از بهاری به بهاری دیگر آه کنون دیریست که فرو ریخته در من ‚ گویی تیره آواری از ابر گران چو می آمیزم با بوسه تو روی لبهایم می پندارم می سپارد جان عطری گذر...
هرگز
-
تاریخ: 1393/9/6 ساعت: 13:52
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند، هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم. زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش، پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود، بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا. ...
شعر
-
تاریخ: 1393/9/6 ساعت: 13:50
زندگی دفتری از خاطره هاست خاطراتی شیرین خاطراتی مغشوش خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد ما ز اقلیمی پاک که بهشتش نامند به چنین رهگذری آمده ایم گذری دنیا نام که ز نامش پیداست مایه سختیهاست ما ز اقلیم ازل ناشناسانه بدین دیر خراب آمده ایم چو یکی تشنه به دیدار سراب آمده ایم ما در آن روز نخست تک و تنها ...
زندگی
-
تاریخ: 1393/9/6 ساعت: 13:49
از زندگی از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته ام دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام بیزارم از خموشی تقویم روی میز وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام از او که گفت یار تو هستم ولی نبود ا...
منتخب شعر
-
تاریخ: 1393/9/6 ساعت: 13:47
دلم شور گذشته را ميزند . . . دلم شور می زند , نه شورِ آینده را ... برای گذشته نگرانم ...! برای روز های گرمی که می ترسند دیگر تکرار نشوند ... و من برایشان نگرانم , روز هایی که پر از عشق بود و شاید دیگر تکرار نشوند و دلم شور می زند برای سکوت سرد آینده ... که نه شقایق در آن رشد می کند ... و نه آسمان آب...
گدایی کردن ملا نصر الدین
-
تاریخ: 1393/9/6 ساعت: 13:45
ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی میکرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست میانداختند. دو سکه به او نشان میدادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد میآمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا ن...
افلاطون
-
تاریخ: 1393/9/6 ساعت: 13:41
روزی، آدم نادانی که صورت زیبایی داشت، به « افلاطون» که مردی دانشمند بود، گفت: ” ای افلاطون، تو مرد زشتی هستی”. افلاطون گفت: « عیبی که بود گفتی و آن را به همه نشان دادی، اما آنچه که دارم، همه هنر است، ولی تو نمی توانی آن را ببینی. هنر تو، تنها همین حرفی بود که گفتی، بقیه وجود تو سراسر عیب است و زشت...
هارون الرشید
-
تاریخ: 1393/9/6 ساعت: 13:40
هارون الرشید به همراه مهمانانش عیسی بن جعفر برمکی و مادر جعفر برمکی در قصر نشسته بود و حوصله اش سر رفته بود از سربازان خواست بهلول را بیاورند تا آنها را بخنداند سربازان رفتند و بهلول را از میان کودکان شهر گرفته و نزد خلیفه اوردند هارون الرشید به بهلول امر کرد چند دیوانه برای ما بشمار بهلول گرفت : او...
حکایت
-
تاریخ: 1393/9/6 ساعت: 13:38
آورده اند که روزی مردی به خدمت فیلسوف بزرگ افلاطون آمد و نشست و از هر نوع سخن می گفت. در میان سخن گفت: « امروز فلان مرد از تو بسیار خوب می گفت که افلاطون عجب بزرگوار مردی است و هرگز کسی چون او نبوده است.» افلاطون چون این سخن بشنید سر فرود برد و سخت دلتنگ شد. آن مرد گفت:« ای حکیم! از من تو را چه رن...
شعر
-
تاریخ: 1393/9/6 ساعت: 13:43
بغضی که مانده در دل من وا نمیشود حتی برای گریه مهیا نمیشود بعد از تو جز صراحت این درد آشنا چیزی نصیب این من تنها نمیشود آدم بهانه بود برای هبوط عشق اینجا کسی برا تو حوا نمیشود دارم به انتهای خودم میرسم ببین شوری شبیه باد تو برپا نمیشود از من مخواه تا غزلی دست و پا کنم احساس من درون غزل جا نمی...
چند می فروشی
-
تاریخ: 1393/9/5 ساعت: 12:44
مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد. یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کر...
غم و غصه رو پشت در خونه بذار و برو تو خونه .
-
تاریخ: 1393/9/5 ساعت: 12:41
در مثل داریم که غم و غصه رو پشت در خونه بذار و برو تو خونه . حکایت : درخت مشکلات نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند. قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکو...