دوستان عزیز شما می توانید از مطالب وبلاگ من استفاده کنید باتشکرسلیمان رحیمی
-->-->-->
-->-->-->-->-->-->
-->-->-->
-->-->-->
حسرت همیشگی قیصر امین پور
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود
ای دریغ و حسرت همیشگی ...
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود
برچسب:
نویسنده: سلیمان رحیمی
برچسب:
نویسنده: سلیمان رحیمی
مي گويند شاه عباس از وزير خود پرسيد: امسال اوضاع اقتصادي کشور چگونه است؟
وزير گفت: الحمد لله به گونه اي است که تمام پينه دوزان توانستند به زيارت کعبه روند!
شاه عباس گفت: نادان! اگر اوضاع مالي مردم خوب بود مي بايست کفاشان به مکه مي رفتند نه پينه دوزان، چون مردم نمي توانند کفش بخرند ناچار به تعميرش مي پردازند، بررسي کن و علت آن را پيدا نما تا کار را اصلاح کنيم.
برچسب:
نویسنده: سلیمان رحیمی
برچسب:
نویسنده: سلیمان رحیمی
دو نفر از اهالى خراسان ، با هم به سفر رفتند، يكى از آنها ضعيف بود و هر دو شب ، يكبار غذا مى خورد، ديگرى قوى بود و روزى سه بار غذا مى خورد، از قضاى روزگار در كنار شهرى به اتهام اينكه جاسوسى دشمن هستند، دستگير شدند، و هر دو را در خانه اى زندانى نمودند، و در آن زندان را با گل گرفتند و بستند، بعد از دو هفته معلوم شد كه جاسوس نيستند و بى گناهند. در را گشودند، ديدند قوى مرده ، ولى ضعيف زنده مانده است ، مردم در اين مورد تعجب نمودند كه چرا قوى مرده است ؟!
طبيب فرزانه اى به آنها گفت : اگر ضعيف مى مرد باعث تعجب بود، زيرا مرگ قوى از اين رو بود كه پرخور بود، و در اين چهارده روز، طاقت بى غذايى نياورد و مرد، ولى آن ضعيف كم خور بود، مطابق عادت خود صبر كرد و سلامت ماند.
برچسب:
نویسنده: سلیمان رحیمی
مردی از کنار جنگلی رد می شد ، شیری را دید که برای شغالی خط ونشان می کشد . شغال به خانه رفت و در را بست ولی شیر همچنان به حرکات رزمی اش ادامه داد و شغال را به جدال فرا خواند . مرد سرگرم تماشای آنان بود که کلاغی از بالای درخت از او پرسید چه چیز تو را این چنین متعجب کرده است؟
مرد گفت: به خط و نشانهای شیر فکر می کنم ،شغال هم بی توجه به خانه اش رفته بیرون نمی آید!
کلاغ گفت ای نادان آنها تو را سرگرم کرده اند تا روباه بتواند غذایت رابخورد !
مرد دید غذایش از دستش رفته از کلاغه پرسید روباه غذایم را برد شیر و شغال را چه حاصل؟
کلاغه چنین توضیح داد : روباه گرسنه بود توان حمله نداشت ، غذایت را خورد و نیرو گرفت، شیرهم بدنش کوفته بود خودش را گرم کرد تا هنگام حمله آماده باشد و شغال هم خسته بود رفت خانه تا نیرویی تازه کند تا آن زمان که جلوتر رفتی هرسه بتو حمله کنند و تو را بخورند!؟
مردپرسید: از اطلاعاتی که به من دادی تو را چه حاصل؟
کلاغ گفت: آنها کیسه زر تو را به من وعده داده بودند تا تو را سرگرم کنم.
برچسب:
نویسنده: سلیمان رحیمی
مردى عرب, براى انجام دادن كارى دست دو فرزندش را گرفت و شرفياب محضر رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم شد.
هنگامى كه نشسته بود, يكى از فرزندان خود رادر آغوش گرفت, به او محبت كرد و او را بوسيد و به فرزند ديگرش توجهى نكرد.
پيغمبر صلی الله علیه و آله و سلم كه اين صحنه را مشاهده نمودند، فرمودند: چرا با فرزندان خود به طور عادلانه رفتارنمى كنى ؟ آن مرد عرب جوابى جز سكوت نداشت .
سرش را پايين انداخت وعرق شرم بر پيشانى اش نشست.
دريـافت كه كارش اشتباه بوده است و فهميد كه حتی درنگاه كردن نيز نبايد بين فرزندان فرقى گذاشت .
برچسب:
نویسنده: سلیمان رحیمی
این عشق ماندنی
این شعر بودنی
این لحظه های با تو نشستن
سرودنی ست
این لحظه های ناب
در لحظه های بی خودی و مستی
شعر بلند حافظ تو
شنودنی ست
این سر نه مست باده
این سر که مست
مست دو چشم سیاه توست
اینک به خاک پای تو می سایم
کاین سر به خاک پای تو با شوق
ستودنی ست
تنها تو را ستودم
آن سان ستودمت که بدانند مردمان
محبوب من به سان خدایان
ستودنی ست
من پاکباز عاشقم
از عاشقان تو
با مرگ آزمای
با مرگ …
اگر که شیوه تو
آزمودنی ست
این تیره روزگار در پرده غبار
دلم را فرو گرفت
تنها به خنده
یا به شکر خنده های تو
گرد و غبار از دل تنگم
زدودنی ست
در روزگار هر که ندزدید مفت باخت
من نیز می ربایم
اما چه؟
بوسه، بوسه از آن لب
ربودنی ست
تنها تویی که بود و نبودت یگانه بود
غیر از تو
هر که بود هر آنچه نمود نیست
بگشای در به روی من و عهد عشق بند
کاین عهد بستنی
این در گشودنی ست
این شعر خواندنی
این شعر ماندنی
این شور بودنی
این لحظه های پرشور
این لحظه های ناب
این لحظه های با تو نشستن
سرودنی ست
برچسب:
نویسنده: سلیمان رحیمی
تا به کی باید رفت
از دیاری به دیار دیگر
نتوانم ‚ نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهاری دیگر
آه کنون دیریست
که فرو ریخته در من ‚ گویی
تیره آواری از ابر گران
چو می آمیزم با بوسه تو
روی لبهایم می پندارم
می سپارد جان عطری گذران
آن چنان آلوده ست
عشق غمنکم با بیم زوال
که همه زندگیم می لرزد
چون ترا مینگرم
مثل این است که از پنجره ای
تکدرختم را سرشار از برگ
در تب زرد خزان می نگرم
مثل این است که تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار که فراموش کنم
تو چه هستی جز یک لحظه یک لحظه یک لحظه که چشمان مرا می گشاید در
برهوت آگاهی ؟
بگذار
که فراموش کنم
فروغ
برچسب:
نویسنده: سلیمان رحیمی
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند،
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم.
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش،
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود،
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا.
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب،
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا.
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع،
بر رویمان ببست به شادی در بهشت.
اومی گشاید اوکه به لطف و صفای خویش،
گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت.
توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست،
کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم.
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست،
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم.
مائیم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم،
مائیم … ما که جامه تقوی دریده ایم؛
زیرا درون جامه بجز پیکر فریب،
زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم!
آن آتشی که در دل ما شعله می کشید،
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛
دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق،
نام گــــــناه کاره رسوا! نداده بود.
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان،
در گوش هم حکایت عشق مدام! ما.
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما
فروغ
برچسب:
نویسنده: سلیمان رحیمی
زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی شیرین خاطراتی مغشوش
خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد
ما ز اقلیمی پاک که بهشتش نامند
به چنین رهگذری آمده ایم
گذری دنیا نام که ز نامش پیداست مایه سختیهاست
ما ز اقلیم ازل ناشناسانه بدین دیر خراب آمده ایم
چو یکی تشنه به دیدار سراب آمده ایم
ما در آن روز نخست تک و تنها بودیم
خبری از زن و معشوقه و فرزند نبود
سخنی از پدر و مادر دلبند نبود
یک زمان دانستیم پدر و مادر فرزندی هست خواهر و همسر دلبندی هست
زندگی دفتری از خاطره هاست !
خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد
روزی از راه رسید : که پدر لحظه بدرودش بود
ناله در سینه تنگ اشک در چشم غم آلودش بود
جز غم و رنج توانکاه نداشت سینه اش سنگین بود قوت آه نداشت
با نگاهی می گفت:پس از آن خستگی و پیری و بیماریها
دفتر عمر پدر را بستند ای پسر جان بدرود
لحظه ای رفت و از آن خسته نگاه اثری هیچ نبود
پدرم چشم غم آلوده حیرانش را و بست و دیگر نگشود
روزی از راه رسید که چونان روز مباد
روز ویرانگر سخت روز طوفانی تلخ
که به دریای وجودم همه طوفان انگیخت
زورق کوچک بشکسته ما در دل موج خروشنده دریا افتاد
کاخ امید فرو ریخت مرا مادر از پا افتاد
در نگاهش خواندم : مادر خسته تن و خسته دلم ز من آهنگ جدایی دارد
حالت غم زده اش چشم ماتم زده اش با من گفت:
که از این بند گران عزم رهایی دارد
مادرم آنکه چو خورشید به ما گرمی داد
پیش چشمم افسرد باغ سرسبز امیدم پژمرد
اشک نه هستی من گشت در جانم و از دیده به رخساره دوید
مادرم رفت و به تاریکی شبها گفتم: آفتابم ز لب بام پرید
لحظه ای می آید لحظه ای صبر شکن
که یتیمی سر راهی گرید پدری نیست که گردی ز رخش برگیرد
مادری نیست که درمانده یتیم جای در دامن مادر گیرد.
بارها دیده ام و می بینم اشک آلوده با نگاهی پر درد وز تهی دستی خویش
بهر تنها فرزند سالها حسرت و ناکامی اندوخته است
پشت سر می بیند دشت تا دشت
غم و غربت و سرگردانی
پیش رو می نگرد کوه تا کوه
پریشانی و بی سامانی
من به جز سکه اشک چه توانم که به پایش ریزم ؟
نه مرا دستی هست که غمی از دل او بردارم
نه دلی سخت کزو بگریزم.
ما همه همسفریم کاوان می رود و می رود آهسته به راه
مقصدش سوی خداست ما همه از سوی خدا آمده ایم
باز هم رهسپر کوی خداییم همه!
ما همه همسفریم لیک در راه سفر غم و شادی به همراهست
ساعتی در دل این وادی پیر می رسد
همسفری شاد به ماتمکده ای
یک نفر در شب کام یک نفر در دل خاک
یک نفر همدم خوشبختی هاست
یک نفر همسفر سختی هاست
چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد !
وز سر تخت مراد پای بر تخته تابوت گذاریم همه!
پدر خسته به راه مادر بخت سیاه
سوگواران پسر و دختر تنها مانده
عاشقانی که ز هم دور شدند
دخترانی که چو گل پژمردند!
کودکانی که به غربت زدگی خفته در گور شدند!!
همگی همسفریم
تا ببینیم کجا باز کجا؟
چشممان بار دگر سوی هم باز شود؟
در جهانی که در آن راه ندارد اندوه!
زندگی با همه معنی خویش از نو آغاز شود
زندگی دفتری از خاطره هاست !
خاطراتی شیرین !
خاطراتی مغشوش!
خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد
برچسب:
نویسنده: سلیمان رحیمی
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام
لبریزم
ار حرفهایی که فقط گفته می شوند تا شاید باری از دل بردارند.حرفهایی که دیگران رو دل تنگ می کنه و دلم رو خالی
دلگیرم
از خودم و دلگیر از تو از یک نواختی این به ظاهر زندگی از روزهای نویی که اومدن و اومدنشون هیچ انگیزه ای برای زیستن برایم عیدی نیاورد
بگزار تهی شوم از این همه دلگیری از اسمان ابری بهاری با من بگو یا از رفتن زمستان بگو ار ستاره ها از ماه فرقی نمی کنه فقط با من حرف بزن
دلنوشته هام بهانه ای بیش نبود....فقط باورم کن که دلتنگم
برچسب:
نویسنده: سلیمان رحیمی
دلم شور گذشته را ميزند . . .
دلم شور می زند ,
نه شورِ آینده را ...
برای گذشته نگرانم ...!
برای روز های گرمی که می ترسند دیگر تکرار نشوند ...
و من برایشان نگرانم ,
روز هایی که پر از عشق بود و شاید دیگر تکرار نشوند
و دلم شور می زند برای سکوت سرد آینده ...
که نه شقایق در آن رشد می کند ...
و نه آسمان آبی می ماند ...
دلم شور می زند ...
برای مرگ سرسبزی عشق ...
که از آن جز بیابانی باقی نمانده
و دلم شور می زند ...
برای خودم که بغضم را به سیگار می گویم و ...
درد و دل هایم را به دیوار ..
برچسب:
نویسنده: سلیمان رحیمی
ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست می انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن هایم. شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام.
«اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.»
برچسب:
نویسنده: سلیمان رحیمی
روزی، آدم نادانی که صورت زیبایی داشت، به « افلاطون» که مردی دانشمند بود، گفت: ” ای افلاطون، تو مرد زشتی هستی”.
افلاطون گفت: « عیبی که بود گفتی و آن را به همه نشان دادی، اما آنچه که دارم، همه هنر است، ولی تو نمی توانی آن را ببینی. هنر تو، تنها همین حرفی بود که گفتی، بقیه وجود تو سراسر عیب است و زشتی. بدان که قبل از گفتن تو، خود را در آینه دیده بودم و به زشتی صورت خودم پی برده بودم. بعد از آن سعی کردم وجودم را پر از خوبی و دانش کنم تا دو زشتی در یک جا جمع نشود. تو مردی زیبارو هستی، اما سعی کن با رفتار و کارهای زشت خود، این زیبایی رابه زشتی تبدیل نکنی”.
برچسب:
نویسنده: سلیمان رحیمی