( مولانا ) - تاریخ: 1393/9/5 ساعت: 12:40
پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد.  از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در  دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در... همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود ...
شکستی دلمو - تاریخ: 1393/9/5 ساعت: 12:37
زدی شکستی دلمو ! بذار چشای روشنت ، چراغ راه من باشه بذار که جاده های شب ، پیش چشام روشن باشه ستاره های اشکتو ، میون دامنم بریز می خوام که امشب همه ی الماسا مال من باشه بذار که شبنم باشمو ، رو سینه ی گل بمونم یه وقت دیدی که فردا صب ، روز جدا شدن باشه زدی شکستی دلمو ـ غرور تندیس غمو ـ تو این زمونه هر ...
دروغ را آموزش نده - تاریخ: 1393/9/5 ساعت: 12:29
زهر و عسل مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.یک روز می خواست  دنبال کاری برود. به شاگردش گفت:این کوزه پر از زهر است!مواظب باش  آن را دست نزنی! شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد و ...استادش رفت. شاگرد هم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به دکان نانوایی رفت  و آن را به مرد نانوا داد و دو نان...
نکته - تاریخ: 1393/9/5 ساعت: 12:27
 نکته‌ای را به خاطرت بسپار!                        چون دماوند، سربلند و صبور                        این منم ایستاده در توفان                        در دلم شعله می کشد آتش                        از کف اما نداده‌ام دامان                        هر چه ریزند سنگ در راهم                        دانه دانه ب...
ساعت - تاریخ: 1393/9/5 ساعت: 12:25
روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.  بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از  گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید. کود...
حکایت - تاریخ: 1393/9/5 ساعت: 12:22
زن و مرد مسنی در یک خانه زندگی می کردند .  یک پرستار از این دو مراقبت می کرد . پسر آنها هر روز به آنها سرکشی می کرد .  او در موقع رفتن می گفت : ( نشد ) .  پرستار هر روز این کلمه را می شنید .  یک روز خیلی فکر کرد و با خود گفت من که  هر روز به آنها خوب رسیدگی می کنم . پس این کلمه ( نشد ) چیست ؟ .  تا ...
ابوسعید ابوالخیر - تاریخ: 1393/9/5 ساعت: 12:20
  یا رب در دل به غیر خود جا مگذار            در دیده‌ی من گرد تمنا مگذار            گفتم گفتم ز من نمی‌آید هیچ            رحمی رحمی مرا به من «وامگذار»                    ابوسعید ابوالخیر
مهدی اخوان ثالث - تاریخ: 1393/9/5 ساعت: 12:19
       ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را              باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را              با شتاب ابرهای نیمه شب می رفت و بود              پاک چون مه شسته روی دلربای خویش را              چون گلی مهتاب گون در گلبنی از آبنوس              روشنی می داد مشکین جامه های خویش را             ...
شاه نعمت الله ولی - تاریخ: 1393/9/5 ساعت: 12:17
  ما عاشق و مستیم طلبکار خدائیم                    ما باده پرستیم و از این خلق جدائیم                      بر طور وجودیم چو موسی شده ازدست                    بی پا و سر آشفته و جویای لقائیم                    روحیم که در جسم نباشد که نباشیم                    موجیم که در بحر به یک جای نیائیم        ...
سعدی - تاریخ: 1393/9/4 ساعت: 12:35
آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشست    پنداشت که مهلتی و تأخیری هست   گو میخ مزن که خیمه می‌باید کند    گو رخت منه که بار می‌باید بست سعدی   گل که هنوز نو به دست آمده بود    نشکفته تمام باد قهرش بربود   بیچاره بسی امید در خاطر داشت    امید دراز و عمر کوتاه چه سود؟ سعدی   چون ما و شما مقارب یکدگریم    به...
نجسترین چیزها - تاریخ: 1393/9/4 ساعت: 12:33
نجسترین چیز دنیا گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و درصورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد. وزیر هم عازم سفر می شود...
تاثیر عشق - تاریخ: 1393/9/4 ساعت: 12:31
روزی زنی روستایی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد.   شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى کرد، براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دستهایش را کجا بگذارد، که ناگهان...
حکایتی بسیار زیبا از کلیله و دمنه درباره زود قضاوت کردن - تاریخ: 1393/9/4 ساعت: 12:29
دو کبوتر بودند در گوشه مزرعه ای با خوشحالی زندگی می کردند . در فصل بهار ، وقتی که باران زیاد می بارید ، کبوتر ماده به همسرش گفت : " این لانه خیلی مرطوب است . اینجا دیگر جای خوبی برای زندگی کردن نیست . " کبوتر جواب داد : " به زودی تابستان از راه می رسد و هوا گرمتر خواهد شد . علاوه براین ، ساختن این چ...
اگه تو بخوای خدا هم کمکت می کنه... - تاریخ: 1393/9/4 ساعت: 12:27
اگه تو بخوای خدا هم کمکت می کنه...   اگر اراده کنی که خودت را حفظ بکنی پروردگار هم هنگام ارتکاب گناهان ، برای تو ایجاد مانع می کند
پیرمرد - تاریخ: 1393/9/4 ساعت: 12:25
پیرمرد، صدای زنگ را که شنید به سمت آیفون رفت و گوشی را برداشت؛ « بله؟» صدای ناراحت مرد جوانی را شنید که: «آقا جلوی بچه تون رو بگیرید! یه تفنگ آب پاش دستش گرفته، از توی بالکن داره به مردم آب میپاشه!» نگاهی به بالکن انداخت و جواب داد: «شرمنده ام آقا! ببخشید! چشم! همین الان...» و در حالی که گوشی در دست...
عشق - تاریخ: 1393/9/4 ساعت: 12:22
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود   و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد   مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي   مجنون به خود آمد و گفت : من که عاشق ليلي هستم تو را نديدم   تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت   فاصله اندا...
مسابقه اسب دوانی - تاریخ: 1393/9/4 ساعت: 12:21
به روزی یه مرده نشسته بود و داشت روزنامه اش رو می خوند كه زنش یهو ماهی تابه رو می كوبه سرش. مرده میگه: برا چی این كارو كردی؟ زنش جواب میده: به خاطر این زدمت كه تو جیب شلوارت یه تیكه كاغذ پیدا كردم كه توش اسم جنى (یه دختر) نوشته شده بود … مرده میگه : وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بو...
اشعار حافظ - تاریخ: 1393/9/4 ساعت: 12:18
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی ...
اشعار جامی - تاریخ: 1393/9/4 ساعت: 12:16
جامی از گفت و گو ببند زبان! هیچ سودی ندیده، چند زیان؟ پای کش در گلیم گوشهٔ خویش! دست بگشا به کسب توشهٔ خویش! روی دل در بقای سرمد باش! نقد جان زیر پای احمد پاش! فیض ام‌الکتاب پروردش لقب امی خدای از آن کردش لوح تعلیم ناگرفته به بر همه ز اسرار لوح داده خبر قلم و لوح بودش اندر مشت ز آن نفر سودش از قلم ا...
اشعار پروین اعتصامی - تاریخ: 1393/9/4 ساعت: 12:15
به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر که هر که در صف باغ است صاحب هنریست بنفشه مژدهٔ نوروز میدهد ما را شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست جواب داد که من نیز صاحب هنرم درین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست میان آتشم و هیچگه نمیسوزم هماره بر ...