خرید بک لینک

درباره سایت

اشعار وحکایات زیبا

دوستان عزیز شما می توانید از مطالب وبلاگ من استفاده کنید باتشکرسلیمان رحیمی

امکانات وب

-->-->-->
href="http://pichak.net" >Ùx82اÙx84ب Ùx88بÙx84اگ

.

-->-->-->

-->-->-->
-->-->-->-->

جاÙx88ا اسÙx83رÛx8cپت

-->-->-->

-->-->-->

-->-->-->

-->-->-->

-->-->-->

-->-->-->-->

جاÙx88ا اسÙx83رÛx8cپت




در اÙx8aÙx86 Ùx88ب
در Ùx83Ùx84 اÙx8aÙx86ترÙx86ت
تÙx85اس با Ùx85ا

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند

و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. 

از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در 

دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در...

همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود 

سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: 

ای گشاینده گره های ناگشوده ، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی

ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و

می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها 

به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:

من تو را کی گفتم ای یار عزیز 

کاین کره بگشای و گندم را بریز 

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشوندنت دیگر چه بود

پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند 

ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از 

زر ریخته است. پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و 

متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.

تو مبین اندر درختی یا به چاه 

تو مرا بین که منم مفتاح راه 

                           ( مولانا )

 

برچسب: نویسنده: سلیمان رحیمی تاريخ: چهارشنبه 5 / 9 ساعت: 12:40

صفحه بندی