خرید بک لینک

درباره سایت

اشعار وحکایات زیبا

دوستان عزیز شما می توانید از مطالب وبلاگ من استفاده کنید باتشکرسلیمان رحیمی

امکانات وب

-->-->-->
href="http://pichak.net" >Ùx82اÙx84ب Ùx88بÙx84اگ

.

-->-->-->

-->-->-->
-->-->-->-->

جاÙx88ا اسÙx83رÛx8cپت

-->-->-->

-->-->-->

-->-->-->

-->-->-->

-->-->-->

-->-->-->-->

جاÙx88ا اسÙx83رÛx8cپت




در اÙx8aÙx86 Ùx88ب
در Ùx83Ùx84 اÙx8aÙx86ترÙx86ت
تÙx85اس با Ùx85ا

پیرمرد، صدای زنگ را که شنید به سمت آیفون رفت و گوشی را برداشت؛ « بله؟» صدای ناراحت مرد جوانی را شنید که: «آقا جلوی بچه تون رو بگیرید! یه تفنگ آب پاش دستش گرفته، از توی بالکن داره به مردم آب میپاشه!» نگاهی به بالکن انداخت و جواب داد: «شرمنده ام آقا! ببخشید! چشم! همین الان...» و در حالی که گوشی در دستش بود، با صدای بلند گفت: «بچه! تو داری اونجا چه غلطی میکنی؟! بیا تو ببینم!» گوشی را گذاشت. همانجا نشست، خنده اش را که حبس کرده بود، رها کرد و یک دل سیر خندید. بعد چهار دست و پا به سمت صندلی راحتی اش رفت، تفنگ  را برداشت و دوباره رفت توی بالکن..

برچسب: نویسنده: سلیمان رحیمی تاريخ: سه شنبه 4 / 9 ساعت: 12:25

صفحه بندی