خرید بک لینک

درباره سایت

اشعار وحکایات زیبا

دوستان عزیز شما می توانید از مطالب وبلاگ من استفاده کنید باتشکرسلیمان رحیمی

امکانات وب

-->-->-->
href="http://pichak.net" >Ùx82اÙx84ب Ùx88بÙx84اگ

.

-->-->-->

-->-->-->
-->-->-->-->

جاÙx88ا اسÙx83رÛx8cپت

-->-->-->

-->-->-->

-->-->-->

-->-->-->

-->-->-->

-->-->-->-->

جاÙx88ا اسÙx83رÛx8cپت




در اÙx8aÙx86 Ùx88ب
در Ùx83Ùx84 اÙx8aÙx86ترÙx86ت
تÙx85اس با Ùx85ا

در باغی رها شده بودم.
نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید.
آیا من خود بدین باغ آمده بودم
و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟
هوای باغ از من می گذشت
و شاخ و برگش در وجودم می لغزید.
آیا این باغ
سایه روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود؟
ناگهان صدایی باغ را در خود جای داد،
صدایی که به هیچ شباهت داشت.
گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد.
همیشه از روزنه ای ناپیدا
این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود.
سرچشمه صدا گم بود:
من ناگاه آمده بودم.
خستگی در من نبود:
راهی پیموده نشد.
آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت؟
ناگهان رنگی دمید:
پیکری روی علف ها افتاده بود.
انسانی که شباهت دوری با خود داشت.
باغ در ته چشمانش بود
و جا پای صدا همراه تپش هایش.
زندگی اش آهسته بود.
وجودش بیخبری شفافم را آشفته بود.
وزشی برخاست
دریچه ای بر خیرگی ام گشود:
روشنی تندی به باغ آمد.
باغ می پژمرد
و من به درون دریچه رها می شدم

برچسب: نویسنده: سلیمان رحیمی تاريخ: سه شنبه 4 / 9 ساعت: 12:13

صفحه بندی